وبلاگ قرآنی مدرسه ی تیزهوشان نیشابور
تمامی حقوق این وبلاگ برای همه ی کسانی است که علاقه به دانستن علوم قرآنی دارند

داستان بعثت

در نزدیکی شهر مکه کوهی بنام ( نور) وجود دارد که از سنگ های سیاهی تشکیل شده است، در بالای کوه دهانه ی غار حرا قرار دارد که ارتفاع آن به اندازه قد یک انسان است.قسمتی از داخل غار با نور خورشید روشن می شود اما بقیه قسمتهای آن تاریک است.سال ها بود که محمد برای عبادت و لذت از تنهایی و تفکر درباره جهان و خدا به این غار می رفت و تمام ماه رمضان را آنجا می گذراند.آن روز بیست و هفتم ماه رجب بود،محمد در غار مشغول راز و نیاز بود که ناگهان اتفاقی افتاد،موجودی زیبا و نورانی در حالی که نامه ای از جنس حریر با نوشته های طلایی و قرمز به دست داشت به محمد نزدیک شد.او جبرئیل، فرشته مقرب الهی بود که از طرف خدای دانا برای محمد پیام آورده بود.

جبرئیل به محمد نزدیک شد و آن نامه را بسوی او دراز کرد و گفت:(بخوان)!!!محمد آن چه را که می دید باور نمی کرد!با صدای لرزانی در جواب گفت:((نمی توانم))جبرئیل او را فشار داد و باز گفت:((بخوان)) محمد گفت:(( نمی تونم بخوانم!من امّی هستم،یعنی سواد خواندن و نوشتن ندارم))بار سوم جبرئیل او را بیشتر فشار داد و گفت:((بخوان!تو می توانی بخوانی!!!))
ناگهان محمد احساس عجیبی پیدا کرد و شروع کرد به خواندن آن نامه :((بخوان بنام پروردگارت که تو را آفرید،کسی که از خون لخته شده انسان را آفرید،بخوان بنام پروردگارت که عزیز و گرامی است...))وجبرئیل از طرف خدا مسئولیت سنگین و مهم پیامبری را برای محمد آورده بود.فرشته ی وحی که ماموریت خودش را انجام داده بود از غار رفت و محمد را با آن حال عجیب و غریبش تنها گذاشت. ترس و اضطراب شدید سر تا پای محمد را فرا گرفته بود . محمد در حالیکه حس و حال عجیبی دارشت از دامنه کوه پایین آمد و به خانه رفت،در راه با خود فکر کرد که این اتفاقات را چطور برای خدیجه تعریف کند؟آیا کسی حرفهای او را باور خواهد کرد؟؟؟؟؟؟؟
وقتی خدیجه در را باز کرد متوجه شد که محمد اصلاً حالت عادی و همیشگی خود را ندارد،از او علت پریشانی اش را پرسید.محمد گفت:(( نگران نباش،کمی ترسیده ام ))و ماجرا را برای خدیجه تعریف کرد.خدیجه به او نگاهی کرد و گفت:((نگران نباش))تو به همه کمک می کنی و دیگران را خوشحال می کنی،حتما خدای بزرگ به تو کمک خواهد کرد.
محمد احساس سرما می کرد و خدیجه او را پوشانید و محمد به خواب رفت.خدیجه از منزل خارج شد و بسوی عموی خود بنام (ورقه ا بن نوفل )که از پیرمردان دانای عرب است رفت.او سرگذشت همه پیامبران گذشته را می دانست و وقتی خدیجه ماجرا را برای او تعریف کرد،در جواب گفت:((مژده بده خدیجه ،محمد هر چه گفته راست بوده است. این شروع پیامبری اوست ،بزودی او رهبر بزرگ و عزیز این امت خواهد بود.))اشک شوق در چشمان خدیجه حلقه زد و او اولین کسی است که به پیامبری محمد ایمان آورد.(سوره علق_آیات 1-5

داستان غدیر

مراسم حج تمام شده بود.پیامبر می دانست این آخرین سفر حج اوست و به امر خدا آن را به مردم اعلام کرده بود .فکر همه مشغول خبر پیامبر و صحبتهای او در مراسم حج بود.کاروان در راه برگشت به مدینه بود که جبرئیل بر پیامبر نازل شد واز سوی خدا پیامی برای او آورد:((ای محمد!آنچه که از طرف خدا به تو ابلاغ شده،به مردم بگو وگرنه خدا دین تو را کامل نمی کند،خدا تو را از شر و بدی مردم حفظ می کند.))

پیامبر همان جا که نامش (غدیر)بود ایستاد.دستور داد که همه بایستند تا کسانی که هنوز به آن ها نرسیده اند به آن جا برسند، و افرادی را که جلوتر رفته اند خبر کنند که برگردند.وقت ظهر هوا به شدت گرم بود،مردم قسمتی از لباس خود راروی سر خود انداخته بودند و قسمتی را زیر پا انداخته بودند.مردم برای پیامبر سایبانی بوسیله چادری که روی درخت انداخته بودند درست کردند .پیامبر نماز جماعت را خواندند .
مردم دور تا دور او را گرفته بودند و همه منتظر بودند ببینند چه امر مهمی پیش آمده که پیامبر آنها را نگه داشته است،حتما اتفاق مهمی افتاده است جاهز شترها را روی هم ریختند تا بلندی درست شود،پیامبر روی آن ایستاد . شروع به صحبت کرد:((حمد و ستایش مخصوص خدایی است که ما آفریده و هدایت کرده است.شهادت می دهم که جز او خدای دیگری نیست.ای مردم!بزودی من از میان شما می روم .من در قبال شما مسئول بودم و شما هم مسئولید.آیا شهادت می دهید که خدا یکتا است و محمد پیامبر اوست؟))همه جمعیت گفتند: بله ، شهادت می دهیم.
سپس فرمود:((ای مردم!من دو چیز عزیز و گرانبها پیش شما امانت می گذارم،یکی قرآن و دیگری اهل بیتم، این دو تا ازهم جدا نخواهند شد .اگر از اینها غافل شوید ،هلاک می شوید.))
سپس دست حضرت علی را گرفت و بلند کرد و فرمود:((خدا مولای من و من مولای مومنان هستم .هر کس من مولای او هستم پس از من علی مولای اوست.خدایا !تو هم کسانی که علی را دوست دارند،دوست بدار و کسانی که با علی دشمنی می کنند ،دشمن بدار.خدایا!به علی کمک کن و دشمنان او را خوار و ذلیل بگردان.))
در همین موقع جبرئیل بر پیامبر نازل شد و این آیه را از سوی خدا آورد:(( ای پیامبر،امروز دین شما را کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام کردم و اسلام را تنها دین انتخاب نمودم.))
در این موقع صدای تکبیر پیامبر بلند شد و به علی فرمود که در زیر خیمه ای بنشیند تا دیگران برای دیدن و تبریک او،بیایند.و به این ترتیب علی بصورت آشکار و به امر خداوند بعنوان جانشین پیامبر به همه ی مسلمانان معرفی گردید. و از آن زمان تا به حال هر سال همه مسلمانان این روز بزرگ و اتفاق مهم را جشن می گیرند و به هم تبریک می گویند.(سوره مائده آیات 3-67

به صحبت کرد:((حمد و ستایش مخصوص خدایی است که ما آفریده و هدایت کرده است.شهادت می دهم که جز او خدای دیگری نیست.ای مردم!بزودی من از میان شما می روم .من در قبال شما مسئول بودم و شما هم مسئولید.آیا شهادت می دهید که خدا یکتا است و محمد پیامبر اوست؟))همه جمعیت گفتند: بله ، شهادت می دهیم.
سپس فرمود:((ای مردم!من دو چیز عزیز و گرانبها پیش شما امانت می گذارم،یکی قرآن و دیگری اهل بیتم، این دو تا ازهم جدا نخواهند شد .اگر از اینها غافل شوید ،هلاک می شوید.))
سپس دست حضرت علی را گرفت و بلند کرد و فرمود:((خدا مولای من و من مولای مومنان هستم .هر کس من مولای او هستم پس از من علی مولای اوست.خدایا !تو هم کسانی که علی را دوست دارند،دوست بدار و کسانی که با علی دشمنی می کنند ،دشمن بدار.خدایا!به علی کمک کن و دشمنان او را خوار و ذلیل بگردان.))
در همین موقع جبرئیل بر پیامبر نازل شد و این آیه را از سوی خدا آورد:(( ای پیامبر،امروز دین شما را کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام کردم و اسلام را تنها دین انتخاب نمودم.))
در این موقع صدای تکبیر پیامبر بلند شد و به علی فرمود که در زیر خیمه ای بنشیند تا دیگران برای دیدن و تبریک او،بیایند.و به این ترتیب علی بصورت آشکار و به امر خداوند بعنوان جانشین پیامبر به همه ی مسلمانان معرفی گردید. و از آن زمان تا به حال هر سال همه مسلمانان این روز بزرگ و اتفاق مهم را جشن می گیرند و به هم تبریک می گویند.(سوره مائده آیات 3-67

داستان مباهله

نامه برای هر کسی ذوق و شوق خاصی دارد و باز کردن نامه ها و خواندن مطالب آن ها برای همه لذت بخش است.امّا نامه ای که به دست ((کشیش ِ نَجران))رسیده بود او را ناراحت کرده بود!چند بار نامه را خواند و به فکر فرو رفت!متن نامه این بود:از محمد رسول خدا به اُسقف نجران؛بعد از حمد و ستایش خدای ابراهیم شما را دعوت می کنم که از پرستش بندگان خدا دوری کنید و خدای یکتا را بپرستید...!!!
اسقف معنی نامه محمّد(ص) را می فهمید.محمّد رهبر مسلمانان بود.امّا تا آن روز کاری با مسیحیان نداشت.اسقف نمی دانست که چه جوابی باید بدهد!!!تصمیم گرفت با شَرحَبیل مشورت کند.شرحبیل پیرمرد صدساله ای بود که علاوه بر تیزهوشی و درایت،تجربه زیادی داشت و همیشه در مواقع حساس به اسقف کمک می کرد.اسقف ماجرا را برای شرحبیل تعریف کرد و از دعوت محمّد(ص)برایش گفت وگفت که محمّد(ص)در نامه اش نوشته است که به درخواست او باید دین اسلام را بپذیرند و در غیر این صورت باید به خاطر امنیتی که حکومت اسلامی برای آن ها ایجاد می کند،باید مالیات بپردازند!
شرحبیل کمی فکر کرد و گفت:((ولی ما که از مسلمانان امنیت نخواسته ایم؟))اسقف جواب داد:((می دانم امّا نجران منطقه ای نزدیک به حجاز و مرکز حکومت مسلمانان است،ما باید تحت حمایت آن ها باشیم یا اینکه به آن ها اعلام جنگ کنیم!))شرحبیل کمی فکر کرد و گفت:((نه،جنگ مناسب نیست.این بار فرق می کند.در کتاب های قدیمی ما از شخصی به نام محمّد صحبت شده که کامل ترین دین خدا را می آورد.نکند این شخص همان باشد؟؟؟))هر دو به فکر فرو رفتند.شر حبیل گفت:((ما باید از این ماجرا مطمئن شویم؛برای این کار تعدادی از دانشمندانمان را به مدینه می فرستیم تا او را ببینند و برایمان خبر بیاورند!!!))
حدود شصت نفر از دانشمندان مسیحی به همراه شرحبیل و اسقف بزرگ وارد مدینه شدند و به حضور پیامبر رفتند!اسقف سر صحبت را با پیامبر بازکرد و گفت:((چند وقتی است نامه ای از شما به دست ما رسیده است،برای همین به حضور شما آمده ایم تا از نزدیک با هم صحبت کنیم!))پیامبر فرمود:((من از شما خواستم که خدای یکتا را بپرستید و مسلمان شوید!!!))اسقف نگاهی کرد و گفت:((اگر منظور شما از دین اسلام،ایمان به خداوند است که ما هم به خدا ایمان داریم و او را می پرستیم!))پیامبر لبخندی زد و فرمود:((مسلمان شدن نشانه هایی دارد و مهم ترین آن ها ایمان به خدای یکتاست!امّا شما برای خدا فرزند می شناسید و حضرت مسیح را به عنوان خدای خود می پرستید!))
اسقف گفت:((ولی اگر ما این کار را می کنیم،دلیل داریم!مسیح مردگان را زنده می کرد،بیماران را شفا می داد،از گِل پرنده ساخت و آن پرنده پرواز کرد!همه این کارها نشان می دهد که مسیح خداست!!!))
پیامبر با کمک فرشته وحی فرمود:((ولی این کارها را مسیح با فرمان خدا انجام می داد.مسیح خودش بنده خداست و پسر حضرت مریم است!))یکی از دانشمندان مسیحی جواب داد:((مریم بدون اینکه با کسی ازدواج کند مسیح را به دنیا آورد!به همین خاطر مسیح خداست!))پیامبر در جواب فرمود:((امّا این که دلیل نمی شود،اگر این طور باشد که حضرت آدم بدون پدر و مادر آفریده شده است!))سکوتی بر همه حاکم شد!اسقف این سکوت را شکست و گفت:((برای اینکه مشکل حل شود،با هم مباهله(نفرین کردن) کنیم!دعا کنیم که هریک از ما که اشتباه می گوید به عذاب خدا گرفتار شود!))
فرشته وحی از طرف خداوند برای پیامبر پیغام آورد:(( که ای پیامبر!مباهله را بپذیر و بر خداوند توکّل کن!))(آیه مباهله-سوره آل عمران -آیه 61)برای انجام مراسم صبح روز بعد و در صحرای بیرون از شهر تعیین شد!صبح روز بعد تعداد زیادی از مسلمانان و شصت دانشمند مسیحی منتظر بودند که ببینند چه اتفاقی می افتد؟و کدام یک از آن ها در مباهله شکست می خورد؟مسیحیان چند نفر را از بین خود انتخاب کردند که جانشان نسبت به بقیه کمتر اهمیت داشت که اگر اتفاق بدی افتاد ،مشکل خاصی برای اسقف و شرحبیل پیش نیاید!همه منتظر بودند تا ببینند آیا پیامبر شرکت خواهد کرد؟؟؟
ناگهان همه پیامبر را دیدند که همراه عده ای به آنان نزدیک می شد!همه چشم دوخته بودند که ببینند چه کسانی همراه پیامبر هستند؟همه مردم و مسیحیان به شدت تعجب کردند!شرحبیل گفت:((وای!ببینید چه کسانی را همراه خود آورده است!!!فاطمه دخترش،علی دامادش،حسن و حسین نوه هایش هستند که به همراه او هستند!این یعنی این که او در حقیقت گفته خودش یک سر سوزن هم شک ندارد!وگرنه جان عزیزترین هایش را به خطر نمی انداخت!!!))ترس و وحشت همه مسیحیان را فرا گرفت!
دانشمندان مسیحی به اسقف گفتند:((مباهله به مصلحت ما نیست،در کتاب های قدیمی ما از پیامبری به نام محمّد گفته اند!این همان شخص بزرگ است!!!اسقف هم به همین نتیجه رسید و به همراه دانشمندان مسیحی نزد پیامبر رفت و با شرمندگی گفت:((ما از مباهله انصراف می دهیم و هر شرطی که شما بگذارید قبول می کنیم!!!))
پیامبر هم با خوشرویی پذیرفت و آن ها هم هرسال به مسلمانان مالیات پرداخت کردند؛خبر این اتفاق همه جا پراکنده شد و بار دیگر به فرمان و خواست خداوند،اسلام و پیامبر عزیز و سرافراز شدند!

داستان خوبان روزگار

شب فرا رسیده بود و اهالی مدینه در خانه های خود مشغول استراحت بودند. اما پیامبر که نگران بود از خانه ی خود خارج شد و به سوی خانه ی دختر و دامادش به راه افتاد.این روزها از شادی و خوشحالی پیامبر خبری نبود،این موضوع را همه ی مردم و اهالی مسجد فهمیده بودند.
علاقه و محبت پیامبر به حسن و حسین بی اندازه بود! و غم ایشان به خاطر بیماری نوه های عزیزش بود که به شدت بیمار بودند!وقتی به خانه ی علی رسید با استقبال فاطمه و علی روبرو شد. دوست داشت مثل همیشه صدای خنده ی بچه ها را بشنود ،اما آنها بی حال خوابیده بودند و با اینکه از دیدن پدربزرگ مهربانشان خیلی خوشحال شدند،اما توان بلندشدن نداشتند.پدربزرگ به طرف بچه ها رفت ،آنها را بغل کرد و بوسید و برای سلامتیشان دعا کرد.بجز پیامبروحسن و حسین،فاطمه (ع) و حضرت علی (ع) هم در اتاق حضور داشتند.فضه ، زن مهربانی که سالها پیش خدمتگزار مادر پیامبر بوده است ،با آنها زندگی می کرد و کمک حال دختر گرامی پیامبر بود.
پدربزگ بچه ها نگاهی به علی کردو گفت: ((علی جان،برای سلامتی بچه ها، نذری به دل گرفته ای؟))علی نگاهی کرد و گفت:((نذر می کنم که خدا سلامتی و شادابی را به بچه هایم برگرداند،من هم برای تشکر سه روز پشت سرهم روزه می گیرم.))فاطمه (س) هم گفت:((من هم همینطور،من هم نذر می کنم این بچه ها حالشان خوب شود،سه روز پشت سر هم روزه می گیرم.))حسن و حسین هم نگاهی به پدر مادر خود کردند و با صدای کودکانه و دلنشینشان گفتند:((ما هم با شما نذر می کنیم که روزه بگیریم))فضه هم همین نذر را به دل گرفت و همه برای سلامتی بچه ها دعا کردند.
چند روزی از این ماجرا نگذشته بود که بچه ها حالشان خوب شد و بازی و شادی کودکانه را دوباره شروع کردند.حالا وقت آن رسیده بود که به نذر خود عمل کنند.همه ی اهل خانه ی علی روزه گرفتند،برای افطار فقط آرد جو داشتند که آنرا خمیر کردند و پنج قرص نان آماده کردند .موقع افطار که رسید ناگهان صدای در خانه آمد،وقتی در را باز کردند مردی را دیدند که گفت:((من گرسنه و فقیر هستم،نیاز به غذا دارم،چیزی برای خوردن دارید که به من کمک کنید؟خدا به شما عوض بدهد ...))علی خواست نان خود را برای فقیر ببردکه فاطمه هم نان خود را داد فضه نگاهی کرد او هم نان خود را بخشید،حسن و حسین هم نانهای خود را برای فقیر گذاشتند،آن شب روزه داران خانه ی علی با آب افطار کردند.
طبق نذرشان فردای آن روز را هم روزه گرفتند، برای افطار همان پنج قرص نان آماده شده بود .همه کنار سفره نشسته بودند که افطار کنند که باز هم صدای در شنیده شد.اینبار کودک فقیری بود که برای کمک خواستن به در خانه ی علی آمده بود،روزه داران باز هم سهم افطار خودشان را به آن کودک بخشیدند و شادی چشمهای او را هدیه گرفتند!
یک روز دیگر از نذر آنها باقی مانده بود،در حالیکه این دو روز هم فقط با آب افطار کرده بودند اما روز سوم هم به عهد خود وفا کردند و روزه گرفتند.موقع افطار نزدیک بود،پس از سه روز روزه گرفتن ،ضعف و گرسنگی به همه بخصوص حسن و حسین فشار می آورد،بوی نان جو در خانه پیچید،موقع افطار رسید ،دستها به طرف نان های داغ سفره دراز شد که باز هم صدای در ...پشت در فرد اسیری بود که به دلخوشی کمک گرفتن به در خانه ی علی آمده بود،امکان نداشت که دست خالی برگردد ،از طرفی هم همه ی دارایی خانه فقط غذای افطارشان بود وتمام آن پنج قرص نان به همراه روی خوش، به آن مرد اسیر بخشیده شد.
پیامبر شب به دیدن دختر و دامادش و نوه های عزیزش آمده بود که فرشته ی خدا ،جبرئیل به دیدن آنها آمد و به پیامبر گفت:((ای محمد،برای اهالی این خانه هدیه ای از طرف خدا آورده ام...))سپس پیامبر در حالیکه اشک شوق می ریخت کلام خدا را برای اهالی خانه بیان کرد:((خداوند به کسانی به عهد و پیمان خود عمل می کنند و از روز قیامت می ترسند ،. غذای خودشان را با اینکه خودشان نیاز دارند،به فقیر و یتیم و اسیر می بخشند ... بهشت زیبا را می بخشد،بهشتی که جویهای روان در آن جریان دارد که تخت هایی روی آن قرار دارد،درختهایی با میو ه های شیرین ...))با این مژده ی پیامبر هیچ کدام از اهالی خانه علی دیگر احساس گرسنگی نمی کردند و خوشحالی و شادی قبولی نذرشان فضای خانه را پر کرده بود و همه خدا را به خاطر این پاداش بزرگ شکر کردند!!!
.سوره ی انسان_آیات 5 تا 22

محقق:امیر محمد سبحانی

 

[ ۱۳٩٠/۱/٩ ] [ ٦:۳٢ ‎ب.ظ ] [ امیر محمد سبحانی ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

امکانات وب
Online User

.