وبلاگ قرآنی مدرسه ی تیزهوشان نیشابور
تمامی حقوق این وبلاگ برای همه ی کسانی است که علاقه به دانستن علوم قرآنی دارند

 

عمران همسری داشت که از نواده های داود پیامبر بود . وی زنی پاک نهاد و نیک اندیش و یکتاپرست بود. روزی وی از پروردگار یکتا خواست تا فرزندی به وی عطا فرماید. خداوند دختری به او عطا نمود که نامش را مریم نامیدند.  


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱/٩ ] [ ۸:۱٩ ‎ب.ظ ] [ امیر محمد سبحانی ] [ نظرات () ]

 

عمران همسری داشت که از نواده های داود پیامبر بود . وی زنی پاک نهاد و نیک اندیش و یکتاپرست بود. روزی وی از پروردگار یکتا خواست تا فرزندی به وی عطا فرماید. خداوند دختری به او عطا نمود که نامش را مریم نامیدند.  

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱/٩ ] [ ۸:۱٩ ‎ب.ظ ] [ امیر محمد سبحانی ] [ نظرات () ]

هنگامی که فرانسوا میتران در سال 1981م زمام امور فرانسه را بر عهده گرفت، از مصر تقاضا شد تا جسد مومیایی شده فرعون برای برخی آزمایشها و تحقیقات از مصر به فرانسه منتقل شود . هنگامی که هواپیمای حامل بزرگترین طاغوت تاریخ در فرانسه به زمین نشست،بسیاری از مسئولین کشور فرانسه و از جمله رئیس دولت و وزرایش در فرودگاه حاضر شده و از جسد طاغوت استقبال کردند.

پس از اتمام مراسم، جسد فرعون به مکانی با شرایط خاص در مرکز آثار فرانسه انتقال داده شد تا بزرگترین دانشمندان باستانشناس به همراه بهترین جراحان و کالبد شکافان فرانسه،آزمایشات خود را بر روی این جسد و کشف اسرار متعلق به آن شروع کنند . رئیس این گروه تحقیق و ترمیم جسد یکی از بزرگترین دانشمندان فرانسه بنام پروفسور موریس بوکای بود که برخلاف سایرین که قصد ترمیم جسد داشتند،او در صدد کشف راز و چگونگی مرگ این فرعون بود .تحقیقات پروفسور بوکای همچنان ادامه داشت تا اینکه در ساعات پایانی شب نتایج نهایی ظاهر شد.

بقایای نمکی که پس از ساعتها تحقیق بر جسد فرعون کشف شد دال بر این بود که او در دریا غرق شده و مرده است و پس از خارج کردن جسد او از دریا برای حفظ جسد،آن را مومیایی کرده اند . اما مسئله ی غریب و آنچه باعث تعجب بیش از حد پروفسور بوکای شده بود این مسئله بود که چگونه این جسد سالمتر از سایر اجساد باقی مانده است در حالی که این جسد از دریا بیرون کشیده شده است.
پروفسور موریس بوکای در حال آماده کردن گزارش نهایی در مورد کشف جدید (مرگ فرعون بوسیله غرق شدن در دریا و مومیایی جسد او بلافاصله پس از بیرون کشیدن از دریا ) بود که یکی از حضار در گوشی به یادآور شد که برای انتشار نتیجه تحقیق عجله نکند، چرا که نتیجه تحقیق کاملا مطابق با نظر مسلمانان در مورد غرق شدن فرعون است.
ولی موریس بوکای بشدت این خبر را رد کرده و آن را بعید دانست. او بر این عقیده بود که رسیدن به چنین نتیجه ی بزرگی ممکن نیست مگر با پیشرفت علم و با استفاده از امکانات دقیق و پیشرفته کامپیوتری.

در جواب او یکی از حضار بیان کرد که قرآنی که مسلمانان به آن ایمان دارند قصه غرق شدن فرعون و سالم ماندن جثه‌ی او بعد از مرگ را خبر داده است. حیرت و سردرگمی پروفسور دوچندان شد و از خود سوال می‌کرد که چگونه این امر ممکن است با توجه به اینکه این مومیایی در سال 1898م و تقریبا درحدود دویست سال قبل کشف شده است، در حالی که قرآن مسلمانان قبل از 1400 سال پیدا شده است؟ چگونه با عقل جور در می آید در حالی که نه عرب و نه هیچ انسان دیگری از مومیایی شدن فراعنه توسط مصریان قدیم آگاهی نداشته و زمان زیادی از کشف این مسئله نمیگذرد؟
موریس بوکای تمام شب به جسد مومیایی شده زل زده بود و در مورد سخن دوستش فکر میکرد که چگونه قرآن مسلمانان درمورد نجات جسد بعد از غرق سخن می‌گوید در حالی که کتاب مقدس آنها از غرق شدن فرعون در هنگام دنبال کردن موسی سخن میگوید اما از نجات جسد هیچ سخنی بمیان نمی‌آورد... و با خود میگفت آیا امکان دارد این مومیایی همان فرعونی باشد که موسی را دنبال میکرد؟ و آیا ممکن است که محمد هزار سال قبل از این قضیه خبر داشته است؟
او در همان شب تورات و انجیل را بررسی کرد اما هیچ ذکری از نجات جسد فرعون به میان نیاورده بودند.

پس از اتمام تحقیق و ترمیم جسد فرعون، آن را به مصر باز گرداندند ولی موریس بوکای خاطرش آرام نگرفت تا اینکه تصمیم به سفر کشورهای اسلامی گرفت تا از صحت خبر در مورد ذکر نجات جسد فرعون توسط قرآن اطمینان حاصل کند. یکی از مسلمانان قرآن را باز کرد و این آیه را برای او تلاوت نمود:

{
فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَةً وَإِنَّ کَثِیراً مِنَ النَّاسِ عَنْ آیَاتِنَا لَغَافِلُونَ} [یونس:92]
این آیه او را بسیار تحت تآثیر قرار داد و لرزه بر اندام او انداخت و با صدای بلند فریاد زد:
من به اسلام و به این قرآن ایمان آوردم.
موریس بوکای با تغییرات بسیاری در فکر و اندیشه و آیین به فرانسه بازگشت و دهها سال در مورد تطابق حقائق علمی کشف شده در عصر جدید با آیه های قرآن تحقیق کرد و حتی یک مورد از آیات قرآن را نیافت که با حقایق ثابت علمی تناقض داشته باشد.و بر ایمان او به کلام الله جل جلاله افزوده شد (لا یأتیه الباطل من بین یدیه ولا من خلفه تنزیل من حکیم حمید.)


حاصل تلاش سالها تحقیق این دانشمند فرانسوی کتابی بود بنام

( .قرآن و تورات و انجیل و علم بررسی کتب مقدس در پرتو علوم جدید)

محقق:علی امیری نژاد

[ ۱۳٩٠/۱/٩ ] [ ٧:۳٩ ‎ب.ظ ] [ امیر محمد سبحانی ] [ نظرات () ]

زندگی نامه ی ذوالکفل (ع)

در روزگار های قدیم پیامبری بنام یسع در قوم بنی اسرائیل زندگی می کرد و مامور راهنمایی مردم بنی اسرائل بود.

حال دیگر او بسیار پیر وناتوان شده بود. خداوند به او گفت: جانشینی برای خود انتخاب کن.

یسع گفت :چه کسی ؟

خداوند فرمود: از بین جوانان بنی اسرائیل یکی را انتخاب کن.

یسع گفت : کدام یک ؟ خداوندا مرا بیشتر راهنمایی کن.

گفت :هرکس بتواند این سه کار را انجام دهد او جانشین تو است :

1-روز ها روزه بگیرد و هیچ چیز نخورد.

2-شب ها بیدار بماند و خدا را عبادت کند .

3-هیچ وقت خشمگین و عصبانی نشود.

روز بعد یسع جوانان بنی اسرائیل را جمع کرد و به آن ها گفت اگر کسی می خواهد جانشین من شود باید این سه شرط را همیشه در زندگی خود انجام دهد وبعد آن این سه شرط راگفت.

از بین جوانان ذوالکفل پاشد وگفت :من حاضرم.

یسع به او گفت : توهنوز برای این کار آماده نیستی.

یسع روز بعد هم ابن کار را انجام داد اما باز هم کسی جز ذوالکفل قبول نکرد.

سپس وقتی یسع اوضاع را اینچنین دید رو به ذوالکفل کرد و گفت: باید چند سالی این کار را انجام دهی تا من بفهمم تو برای جانشینی من فردی درست هستی .

ذوالکفل قبول کرد .

ذوالکفل پس از آن  هر روزه می گرفت شب هاخدا را عبادت می کرد و هیچگاه عصبانی نمی شد .

روزی از همین روز ها یسع بیمار شد و از دنیا رفت .

بعد از آن ذوالکفل به پیامبری رسیدو او دستورات دین حضرت موسی را به آن ها می آموخت وباز هم هر روزه می گرفت شب هاخدا را عبادت می کرد و هیچگاه عصبانی نمی شد  و در کنار این کار ها همیشه به سئوال های مردم به خوبی و با مهربانی پاسخ می داد.

شیطان که دشمن انسان ها بود با خود گفت من باید کاری کنم که ذوالکفل عصابانی شود .

او که می دانست ذوالکفل فقط زمان کمی در روز می خوابد و شب ها به عبادت خداوند می پردازد برای همین  به در خانه او رفت و داد فریاد کرد که: ای پیامبر کسی به من ظلم کرده تو چه پیامبری هستی؟! بیا و حق مرا بگیر .

ذوالکفل که از خواب بیدار شده بود با خوشرویی گفت : برو و او را بیاور و انگشتر خود را هم به او داد .

شیطان انگشتر را گرفت ورفت و فردا صبح دوباره آمد در خانه ی او و فریاد کرد:ای پیامبر کسی به من ظلم کرده تو چه پیامبری هستی؟! بیا و حق مرا بگیر .

ذوالکفل که دوباره از خواب پاشده بود با خوشرویی به او گفت : مگر انگشتر مرا به او نشان ندادی؟

شیطان گفت :من به او انگشتر را نشان دادم اما او توجهی به آن نکرد.

ذوالکفل نامه ای نوشت و از آن مرد خواست تا به خانه ی او بیاید وآن را مهر زد و داد دست ذوالکفل وگفت : این نامه را به آن مرد بده.

فردای آن روز دوباره به خانه ی او آمد ودوباره شروع به داد وفریاد کرد.

همسایه ی ذوالکفل بیرون آمد و گفت: ای مرد از جان او چه می خواهی .

پیامبر خدا در شب ها خدا را عبادت می کند وفقط در این زمان اندک می خوابد که تو آسایش را از او گرفته ای .

شیطان گفت : به من ظلم کرده اند نمی گذارم او بخوابد تا وقتی که حق مرا نگیرد.

ذوالکفل دوباره با رویی خوش از خانه آمد بیرون و گفت : چرا او را نیاوردی؟

شیطان گفت :اصلاّ به نامه هم توجهی نکرد.

ذوالکفل دست شیطان را گرفت و به او گفت : مرا به جایی که آن مرد زندگی می کند ببر.

کمی راه رفتند وشیطان که دید ذوالکفل به هیچ دلیلی عصبانی نمی شود این شد که دست خود را از دست ذوالکفل رها کرد و شروع کرد به فرار ...

ذوالکفل اصلا عصبانی نشد بلکه خوش حال هم شد و به خانه برگشت.

سال ها گذشت وذوالکفل به قول خود عمل کرد و روز ها روزه می گرفت و...

مردم این پیامبر خوشرو و صبو ر را دو ست می داشتند و همیشه دور او جمع می شدند تا از حرف های او استفاده کنند.

محقق:علی خسرو نژاد

[ ۱۳٩٠/۱/٩ ] [ ٦:٥۳ ‎ب.ظ ] [ امیر محمد سبحانی ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

امکانات وب
Online User

.