|
وبلاگ قرآنی مدرسه ی تیزهوشان نیشابور تمامی حقوق این وبلاگ برای همه ی کسانی است که علاقه به دانستن علوم قرآنی دارند
|
وفا با مشرکان در سال ششم هجری که مشرکان با مسلمانان پیمان ”صلح حدیبیِه” را بستند، یکی از شرطهای صلح این بود که هرگاه یکی از مشرکان مسلمان شد و به سوی پیامبر(ص) آمد او را به سوی قومش بازگردانند. بعد از بسته شدن پیمان صلح بلافاصله، ”ابوجندل بن سهیل بن عمرو“ پیش آمد و اسلام آوردنش را اعلام کرد. پدرش که در جبهه مسلمانان بود، از کار پسرش بسیار مسرور شد و به طرف او آمد و صورتش را بوسید، اما بلافاصله از پیامبر خواست که پسرش ابوجندل را به خاطر رعایت پیمان صلح، بازگرداند و پیامبر هم پذیرفت. ابوجندل گفت: «ای پدر عزیز، ای مردم مسلمان آیا مرا به سوی مشرکان باز میگردانید که مرا از دینم باز می دارند؟» پیامبر او را از عهد و پیمانی که از مسلمانان گرفته شده بود باخبر ساخت و یادآور شد که وفای به عهد، واجب است. آن گاه گفت: «ای ابوجندل، صبر کن وآگاه باش که خداوند برای تو گریزگاهی قرار داده است و به زودی گشایشی در کار تو ایجاد خواهد شد، اما بدان که ما به عهد و پیمانی که با قوم بسته ایم پایبندیم.» گلایه مردی نزد حکیمی رفت و پیش او از تنگدستی اش شکایت کرد. حکیم از او پرسید: «آیا دوست داشتی که نابینا بودی اما در عوض ده هزار درهم داشتی؟» مرد پاسخ داد: «نه.» -آیا دوست داشتی گنگ و لال بودی اما در عوض ده هزار درهم داشتی؟ -نه. -آیا دوست داشتی دو دست و دو پا نداشتی اما به جای آن بیست هزار درهم داشتی؟ -نه. -آیا خوب بود اگر دیوانه بودی و درعوض، ده هزار درهم داشتی؟ -نه. -آیا باز هم از پروردگار و مولایت شکایت می کنی در حالی که او به تو دست کم پنجاه هزار درهم نعمت عطا کرده است؟ مرد فقیر دگرگون شد و پروردگار تعالی را به خاطر نعمتهایی که به او بخشیده بود شکر گفت. او از آن پس عزم کرد که هیچ گاه از فقرش پیش بندگان خدا شکوه نکند و نیازش را تنها با پروردگار یکتایش در میان بگذارد. اهل یمن اهل یمن هنگامی که به سفر حج مشرف می شدند لوازم سفر و طعام و نوشیدنی به همراه نمیبردند و می گفتند:«ما ازمتوکلان هستیم.» هنگامی که به مکه می رسیدند ازمردم طعام و آب طلب می کردند. سرانجام پروردگار این آیه رافرو فرستاد: «وَ تَزوَدوُا فاِنَ خَیرَالزادِ التَقوی» توشه برگیرید که بهترین توشه تقوی است.» خداوند اینچنین به آنان فرمان داد که آنچه را که از خوردنی ونوشیدنی به آن نیاز دارند بردارند وهمراه خود ببرند.اوآنها راآگاه ساخت که توکل این نیست که بار خود را بر دوش دیگران بگذاریم.توکل حقیقی آن است که انسان با تلاش خویش اسباب و ضروریات را به کاربگیردوسپس به خداوند توکت کنند. بنای مسجد هنگامی که پیامبر اکرم (ص) وارد مدینه شدند مردم برگِرد او حلقه زدند و هر یک برای دیدن او از یکدیگر پیشی می گرفتند.هرکس می خواست خود زمام شتر حضرت را در دست بگیرد واو را در خانه اش مهمان کند.پیامبر به آنها گفت:«شتربه انجام کاری فراخوانده شده است چرا که او مأ مریتی دارد.» شتر به راه خود درمدینه ادامه داد تا به محلی رسید که دوپسربچه از قبیله ”بنی نجار“صاحب ان بودند.شتر همان جا زانو زد و رسول خدا درباره صاحبان آن زمین سؤال کرد.“معاذبن عفراء“گفت:«ای رسول گرامی این زمین متعلق به سهل و سهیل پسران عمرو است.این دوبرادر، یتیم هستند و من آنها را راضی خواهم کرد.» وچنین کرد.آن گاه حضرت رسول فرمان داد که مسجدش را در این مکان بنا کنند. همة مسلمانان گرد آمدند تا در این کار بزرگ با یکدیگر مشارکت کنند.حضرت نیز در ساختن مسجد با آنان همراهی کنند. قلبی به بزرگی دریا یکی از عرب ها ی صحرا نشین قصدکرد که نزد رسول خدا (ص) به مسجد برود.هنگامی که به انجا رسید ازشترش پایین امدوآ را بست.سپس وارد مسجد شد و پشت سر پیامبر نمازگزارد.بعد از آنکه نماز به آخر رسید،با صدای بلند دعا کرد:«پروردگارا!من و محمد را مورد بخشش خود قرار بده و کسی را در آن شریک نگردان.» پیامبر صدای مرد صحرا نشین را شنید و برای آنکه این حقیقت را بر او آشکار کند که بخشش خداوند وسیع است به او گفت:«آیا تو می خواهی زمین پهناور و بی انتهای خداوند را محدود کنی؟پروردگار صد گونه بخشش را آفرید و یکی از آصد بخشش را فرو فرستاد تاهمة مخلوقات از جن گرفته تا انسان و حیوان به واسطه ی آن باهم مهربانی کنند. هنوز نود و نُه رحمت و بخشش دیگر نزد اوست.» عابد و دینارها مرد عابدی از عابدان بنی اسراییل وقتی شنید که قومی درختی را غبادت می کنند ،خشمگین شد.سپس تبری به دست گرفت و به راه افتاد تا درخت را قطع کند .در میان راه،شیطان را به صورت پیرمردی دید .شیطان از او پرسید به کجا می روی؟» عابد پاسخ گفت.شیطان کوشید که او را از این کار باز دارد.مرد عابد با او مشاجره کرد و گلاویز شد و او را بر زمین انداخت.شیطان از درِ دیگری وارد شد و به مرد عابد گفت که از قطع کردن درخت منصرف شود و در عوض،شیطان روزی دو دینار به او بپردازد.عابد کمی اندیشید و سپس پذیرفت. روز اول و دوم عابد دو دینار در خانه اش یافت اما روز سوم چیزی نیافت.از این رو خشمگین شد و دوباره تبرش را برگرفت و شتابان به راه افتاد تا درخت را قطع کند. ابلیس بار دیگر در چهره همان پیرمرد در برابر مرد عابد ظاهر شد وبا او مشاجره کرد تا او را از قطع درخت باز دارد.ابلیس این بار پیروز شد.عابد گفت:«این بار چگونه بر من پیروز شدی؟» ابلیس پاسخ گفت:«تو بار نخست به خاطر خداوند خشمگین شدی و عمل تو خالص برای او بود.این شد که خداوند تو را از من در امان نگه داشت.اما این بار به خاطر خودت ودو دینار خشمگین شدی.این شد که من بر تو غلبه کردم.» محقق:مسعود افچنگی [ ۱۳٩٠/۱/٩ ] [ ٧:٤٧ ب.ظ ] [ امیر محمد سبحانی ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] |